عشق


هنگامه عشق است و آرزو ، آرزوي كسستن زنجير ها ، گشودن بالها و پرواز در بيكران آسمان

آنجا كه من نفس به نفس و چشم در چشم با معبودم سخن ميگويم

و تنها واسطه بين ما 

عشق است و عشق است و عشق


دل غريب و تنهاي سال خورده ام





              
اي دل غريب و تنهاي سال خورده ام
چرا نمي شنوي اه سر سرما خورده ام
بيا و امشب دست از عاشقي بردار
اي دل زخم ها از تيغ عاشقي خورده ام

اي کاش شمع بود و پروانه بود
روياي عشق و عاشقي تکدانه بود
اي کاش تا زمين و زمان هست
روياي بي تو بودن افسانه بود

بيا تا گونه هاي خود رنگين کنيم
بيا با اشکها گونه ها اشکين کنيم
بيا و بر هم بزن رسم ظالم زمانه
نگذار که حب خويش غمگين کنيم

اي دل تنها و غم ديده ام
خبر هاي بد زمانه شنيده ام
اري عشقت پر کشيد و رفت
اين را هم ديده ام هم شنيده ام

اي زمانه دست از دل من بردار
دست از دل بي پناه من بردار
من درگير شعله ي سنگين سکوتم
دست از دل تنهاي من بردار