اي دل غريب و تنهاي سال خورده ام
چرا نمي شنوي اه سر
سرما خورده ام
بيا و امشب دست از عاشقي بردار
اي دل زخم ها از تيغ عاشقي
خورده ام
اي کاش شمع بود و پروانه بود
روياي عشق و عاشقي تکدانه
بود
اي کاش تا زمين و زمان هست
روياي بي تو بودن افسانه بود
بيا تا
گونه هاي خود رنگين کنيم
بيا با اشکها گونه ها اشکين کنيم
بيا و بر هم بزن
رسم ظالم زمانه
نگذار که حب خويش غمگين کنيم
اي دل تنها و غم ديده
ام
خبر هاي بد زمانه شنيده ام
اري عشقت پر کشيد و رفت
اين را هم ديده ام
هم شنيده ام
اي زمانه دست از دل من بردار
دست از دل بي پناه من
بردار
من درگير شعله ي سنگين سکوتم
دست از دل تنهاي من بردار